سلام قلب بابا

امروز روز دهم است که کنار مایی

این چند روز که ننوشتم برای این بوده که آنقدر از لحظه به لحظه بودن کنار تو لذت برده ام که نوشتم نمی آمده. نمی‌دانی که چقدر شیرینی، نمی‌دانی چقدر دوستت دارم.

کمی که از خانه بیرون میروم فورا دلم برایت تنگ می شود و میخواهم برگردم و بغلت کنم. پسر آرامی هستی، تقریبا اصلا گریه نمی کنی. بی قراری نمیکنی. فقط نگاه می‌کنی. در سکوت.

دیشب خواستم مادرت بیشتر استراحت کند. قبل از این که مادرت بخوابد شیر دوشید و کنار گذاشت. قرار شد من تا خوابیدنت کنارت بمانم و اگر گشنه شدی شیر بدهم تا مادرت بیشتر بخوابد.

چراغ ها خاموش شدند و شب خواب روشن بود. در آن نور ملایم دو ساعت تمام به من خیره ماندی‌. بدون هیچ حرکتی. بدون گریه. بدون چشم برداشتن. دو ساعت مداوم در سکوت به من نگاه کردی. من هم به تو. بعد لب هایت را تکان دادی که یعنی گرسنه ای. شیر دادم. همه را تا ته خوردی. بعد مادرت بیدار شد و به اغوشس رفتی و خوابیدی‌

روز ششم بود که عمو علی آمد تا حمامت کند. بعد حمام تخت گرفتی خوابیدی. از ساعت ۴ بعد ظهر خوابیدی و حتی برای شیر هم بیدار نشدی. ساعت ۳ شب بود که دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. مادربزرگم را از خواب بیدار کردم و گفتم نگرانم. هم مادر بزرگ و هم مادرت خونسرد بودند و گفتند بچه همین است. بعد حمام زیاد می‌خوابد. اما من گفتم نه، باید حتما آیین را ببرم بیمارستان. ساعت ۳ شب را گذشته بود که مادربزرگت سال و کلاه کرد و تورا آماده کردیم. مادرت خانه تنها ماند و خودمان رفتیم بیمارستان خرمی. پزشک شیفت بررسی کرد. اکسیژن خون و نوار قلبت را چک کرد. گفت همه چیز خوب است و جای نگرانی نیست. پرسید بچه اولته؟ که از سوالش فهمیدم منظورش این است زیادی نگران هستی.

پسر گل من، شنبه ۲۳ فروردین بود که رفتم و شناسنامه ات را گرفتم. کد ملی ات ثبت شد و پایین آن نوشته بود محمدآیین مذچرتضوی راد نام پدر مرتضی

قربان قد و بالات بروم

وقتی تو هستی هیچ چیز و هیچ کس برایم مهم نیست.

+ شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴| 12:1|| |